دانلود کتابهای الهه فاخته

سنجاق‌شده

با سلام و احترام

به سایت بانو الهه فاخته خوش آمدید

  1. دانلود مجموعه کتاب الهه فاخته برای اندروید در مارکت بازار 
  2. دانلود کتاب شعر فاخته به صورت pdf ( کتاب داستان جدید الهه فاخته )

 

همچنین الهه فاخته در شبکه های اجتماعی را دنبال کنید . روی یوزرها کلیک کنید

شعر و دلنوشته بانو از الهه فاخته

استاندارد

شعری برای بانوان و روز زن..

بانو،ای بانو
چرا خودت را فراموش کرده ای
آغوشت را باز کن، تا فرشتگان سبد سبد گلهای شقایق و نرگس تقدیمت کنند
اینبار پشت کن به تمام کسانی که نفست را می گیرند از قدم زدن های تو در خیابان شهر

در خلوت خود باز هم گریه کن،گریه چیزی از ارزشهای تو کم نخواهد کرد

بانو سرت را بالا بگیر،
تو کم نیستی،
ضعیف نیستی،
تو خلق شده بالاترین قدرت هستی،سرت را بالا بگیر و باز هم لبخند بزن و باور کن اگر لبخند تو نبود ، این دنیا جز فریاد چیزی نداشت!

بانو،تو خود یک گل هستی ،مواظب خودت باش که گلها خشک می شوند،
پژمرده می شوند
و خدایی ناکرده می میرند

اینبار جلوی آیینه بایست،به خودت لبخند بزن و شاعرانه ترین شعر دنیا را برای چشم هایت بخوان

اگر تنهایت گذاشته اند،
خود را به دیگران وامگزار
خودت،خودت را تنها نگزار و باور کن دنیا با حضور تو زیبا شده است

بی خیال حرفهای هیچ!

الهه فاخته

فصل چهارم – بخش اول -کتاب دختر غم زده – الهه فاخته

استاندارد

فصل چهارم

زمین زیر پای دختر لرزید , چاله ای باز شد و او به سمت
آسمان چهارم پرت شد . هنوز سردش بود . به زمین آسمان
چهارم که رسید کمی دردش گرفت . احساس عجیبی بود
. او تا به حال درد را درک نکرده بود .
خوب نگاه کرد . کسی را ندید .
رنگ آسمان چهارم سرخ بود . درختان همگی خشک شده
بودند . برگها روی زمین می افتادند .

اینک سرما از تن دخترک رخت بسته بود . نسیم ملایمی
وزید. موهای دختر, صورتش را نوازش کرد . دخترک هنوز
روی برگها نشسته بود .
ناگهان صدای زنی مقتدر از پشت درختانی که برگهایشان
زرد بود و نیمی از برگهایشان را روی زمین ریخته بودند
به گوش رسید .
…………… سلام, دختر زیبا ! آیا می خواهی رسالتت را انجام
دهی ؟ ……………
دختر که هنوز هیچ چهره ای از آن زن ندیده بود مشتاق
سمت صدا دوید و چرخید و گفت آری آری من میخواهم
رسالتم را انجام دهم تا خدایم را خشنود سازم .
آن زن دوباره با صدایی رسا و بلند گفت :
آیا خدا را آنقدر دوست داری که می خواهی خشنودش
سازی؟
دخترک گفت: این دیگر چه حرفیست ؟ خدا همیشه با
من مهربان بوده است .همیشه در کنار او شاد و خندان
بوده ام .

 

او را همه دوست دارند مگر می شود کسی باشد که او را
دوست نداشته باشد ؟
زن گفت : آری تو در انجام رسالت خویش مردمانی را
خواهی یافت که خدا را فراموش کرده اند .
…………….. ) دخترک با خود اندیشید : مگر می شود خدا را
از ذهن برد؟ او که کوچک نیست( ………..
دخترک با صدایی بلند گفت : خدا که کوچک نیست ,
خدا که کم نیست چگونه فراموش شود؟ حتی فرشتگان
هم فراموش نمیکنند و در سرزمینی که من در آن بودم
, فراموشی فقط یک افسانه بود … بدون خدا زندگی
کردن ممکن نیست !
زن فریاد زد : و اینک تو به سرزمینی خواهی رفت
که فراموشی در آن نه تنها یک افسانه نیست بلکه یک
داستان غم انگیز است .
که گاهی … فقط گاهی خوب است که باشد .

 

حالا خم شو و یک برگ از روی زمین بردار .
دخترک خم شد و برگی را از روی زمین برداشت که
زرد بود و تکه ای از آن در دست دخترک خورد شد .
…..باز پاییز رسید,فصل رویاها رسید
فصل ساده , بی اراده از پی تغییر
فصل شعر و فصل عشاق
فصل عجیب رنگهای کهکشان
باز پاییز رسید
قلب شاعر تکانی میخورد
ماه می لرزد ..قصه ای می آید از اعماق دل
مثل پاییز پیچیده و زیبا, شاعری کن تا میتوانی ای
رفیق!
….. شاعر الهه فاخته )کتاب شعرواره های سپید من (
زن مقتدر گفت : این هدیه من برای تو است . یادت باشد
که تو اکنون در خزان هستی .
گاهی باید فراموش کنی , گاهی باید فراموش نکنی .

 

گاهی باید دوست بداری گاهی نباید دوست بداری .
گاهی باید ببخشی گاهی نه
گاهی باید مهربانی کنی گاهی بیشتر
گاهی باید اعتماد کنی گاهی نه !
دخترک گفت این همه دو دلی برای چیست ؟
زن گفت : برای اینکه بتوانی در دنیای جدید زندگی
کنی . فقط از تو می خواهم با من عهدی ببندی .
دخترک گفت : با تو پیمانی ببندم ؟
زن گفت: پیمان ببند در آن دنیا خدا را از یاد نبری !
دخترک خندید و بلند بلند قهقهه زد ..
خدا را از یاد ببرم ! خدا دوست من است .
و همانطور که می خندید زن پاییزی خاموش شد .
برگها با بادی خشمگین از زمین کنده شدند به دور

 

دخترک پیچیدند و دخترک که باز هم داشت بلند بلند
می خندید در بین این گردباد پاییزی قرار گرفت …
قطره های باران صورتش را خیس کردند . حس خوبی
داشت. چشمانش را بست و با باران را حس کرد.
وقتی چشمانش را باز کرد
گفت: راستی گفتی اینجا خزان بود ؟

به خواندن ادامه دهید

فصل سوم– بخش اول -کتاب دختر غم زده – الهه فاخته

استاندارد

فصل سوم – بخش اول
به آسمان پنجم می رسد .
پیرمردی با موهای سپید, و چشمانی عمیق با لبخندی
مهربان منتظر اوست .
….. )در این شش آسمان تمامی لبخندها زیبا هستند .
تمامی لبخند ها بوی خدا را می دهند.( ….
روی صندلی فرتوتی نشسته است که بوی تازگی می دهد
اما سپید است . چون برف سرد . به اطراف نگاه می کند
همه جا سپید است و او سردش شده است .

 

پیرمرد با صدای بلند می خندد , دانه های برف از روی
زمین جدا می شوند و روی تن دخترک را می گیرند .
دخترک از سرما سرخ می شود . اما وقتی برفها تن او را
می پوشانند سرما را احساس نمیکند .
از بازتاب آفتاب روی برفها , حس مطلوبی می گیرد .
به پیرمرد نگاه می کند .
می گوید: اینجا کجاست ؟ اسم این سرزمین چیست ؟
آیا من باید رسالت خود را در این سرزمین به انجام برسانم؟
…… ) با خود فکر می کند تحمل این سرما برای رسیدن
به آسمان هفتم می ارزد . (…..
اما پیر مرد افکار او را با کلمه ای متراکم می کند …
….. زمستان …
در زمستان سرد, نغمه گرماییست
که اگر عاشق باشی,می فهمی
تن عاشق گرم است,وقتی
هر لحظه از حس تو می جوشد…. شعرواره های سپید من
…..الهه فاخته..

 

دخترک می گوید زمستان ؟ زمستان دیگر چیست ؟
……) در کولاک تنهایی زمان
باران خیس اشک, چشمان خسته مرا دارد نگاه
آیا سوزش استخوانها را چشیده اید ای بیت های سپید؟
سردی زمستان عجول و, هم سردی تنهایی خموش
در این ورطه سرد و غریب … یاد تو است پشتوانه گرم تنم!
در اوج این سرمای دل فریب (
… شاعر الهه فاخته …….. 1385
پیرمرد می گوید زمستان تحمل بر سختی است .
تو برای انجام رسالتت بارها زمستان را تجربه خواهی کرد
اما به یاد داشته باش همیشه راهی هست . همانطور که
سرمای تن تو را همین دانه های برف چون پوششی به
گرما تبدیل کردند , می توانند بر تمام زندگیت ببارند و

تو اگر راهی نیابی از سرمایش خواهی مرد و رسالتت را به
پایان نخواهی رساند حتی شروع هم نخواهی کرد .
دخترک گفت :
من چگونه باید در برابر این سرمای عجیب دوام بیاورم ؟
) … فریاد زدم : نقطه آخر اینجاست ؟
دل اندوهم گفت : نه
و چنان روشن گفت
که تمنای سکوت, جان غمگینم را گرفت
آرام شدم درس خود را خواندم
… صبر ! ….
شاعر الهه فاخته 1385 (
پیرمرد با نگاه مهربانش خردمندانه خندید و گفت : انسان
موجودیست که در هر شرایطی راهی خواهد یافت!

یرمرد نزدیک دختر شد . دستان او را گرفت و یک بلور
برف به او داد . بلوری زیبا و درخشنده , آنقدر شفاف که
دخترک چهره خود را در آن دید . چهره ای که با آن بیگانه
بود . چهره ای که شباهتی به چهره واقعی او نداشت .
پیرمرد در گوش دختر زمزمه کرد . این هدیه من از زمستان
است به تو . تا هر وقت بلور برف را دیدی یاد حرفهای من
بیافتی و بدانی که همیشه یک راهی هست !
به من بگو, حال که این سرما را دیده ای باز هم می خواهی
رسالتت را شروع کنی و به سرانجام برسانی ؟
دخترک با صدای بلند و محکم گفت : بله
پیرمرد گفت : حالا به آسمان چهارم برو و حرفهای مرا از
یاد نبر .

 

 

فصل دوم – بخش اول -کتاب دختر غم زده – الهه فاخته

استاندارد

فصل دوم -بخش اول

در آسمان ششم همه جمع شده اند . هر کس وظیفه ای
دارد . رسالتی که باید انجامش دهد و برای آن شوق دارد
. هر کس گمان می کند که بهتر از دیگری رسالتش را
انجام خواهد داد .
فرشتگان به هر کس نامه خدا را می دهند و با لبخند
بدرقه اش می کنند . روح یک دختر که با دستان مهربان
خدا, نورانی شده است از آسمان ششم می گذرد و میداند
برای رفتن به آسمان هفتم باید رسالتش را درست انجام
دهد .